که هرچه دانم ، باز ندانم ، بس ندانم که ندانم که میدانم تو نمیدانی...
ما ز احوال خود غافلیم ، ساقیا تو بیا مرحمی از جنس شراب آر تا ندانم که نمیدانم ، بس سیراب شراب گردم که دیگر ندانم فرق دانستن و ...
بیا و می بزن ، همچو من پیمانه ای در می بزن ، نی بزن همچو من پیمانه ای دیگر بزن ، شعر نو بگو ، حلقه ای دیگر بزن ، ز تار و تنبور گوشه ای دیگر بزن .
شور مزن ، شور مزن ، همچو من کوبه ای از د ِ یر مزن.
الفتی حقانه بگیر، لعبتی مستانه شو ، نافه ای تازه مزن...
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت توسط عباس اتا
|
صبح بود ، صبح يه روز بهاري كه مثل هميشه ميتونه يه روز رويايي و خوب باشه ، روزي كه ميتوني ازش يه خاطره ي خوب بسازي روزي كه خورشيد آسمون مثل خورشيد خانم تو غصه ها نوراني و زيبا است . به كنار پنجره رفتم تا از تابش خورشيد لبريز شم يه دفعه تمام حواسم جذب برق نوراني گوشه ي حياط شد ، دقيقا كنار بيد مجنون حرس نشده ي گوشه ي حياط ، انگار چيزي روي زمين افتاده بود كه داشت ميدرخشيد رفتم سمت حياط به پاي بيد كه رسيدم يه بطري ديدم كه رنگ و رو رفته و كاملا مستهلك به نظر ميرسيد برش داشتم و به داخل خونه برگشتم درش با يه چوب پنبه كاملا محكم بسته شده بود . به نظر ميرسيد داخلش يه كاغذ لوله شده است كه كاملا پلاسيده و به زحمت هنوز داره هر روز فشار زندگي رو بيشتر از ديروز تحمل ميكنه . چوب پنبه رو برداشتم و كاغذ رو در آوردم حسابي قديمي و رنگ و رو رفته بود به نظر ميرسيد از زماني دور باقي مونده باشه . بازش كردم و سعي كردم محتوياتشو بخونم خيلي سخت بود
نميدانم كيستي ؟ از كجائي ؟ ودر چه زماني روزگار ميگذراني؟ ولي اين تقدير غير قابل انكاري است كه نامه را به تو ميرساندشايد سالها از هم دور باشيم و شايد قرنها
سلام
بيد مجنوني است كه در سايه اش مينويسم و قصد دارم كه بطري را همين جا زير همين بيد دفن كنم در عمقي كه حداقل تا مدتها كسي نيابدش
نامم اتابك است و پيشه اي ندارم ، درويشم خرده ناني وجرعه آبي و سايه اي از بر سقفي از جنس الوار منزل بس سخيفم . زماني كه تو نامه را ميابي زماني بس دور خواهد بود ، باشد كه اين گونه گردد . شايد حتي براي تو اهميتي نداشته باشد كه چرا يا چگونه اين نامه به دستت رسيده است ؟ ولي درخواست ميكنم صبور باش و تا انتها بخوان
پيري داشتم كه تمام دنيا در برابرش برايم ارزني نميارزيد . پيري كه مرا دوباره زنده كرد ، پيري كه روحم را جلا داد ، نفسي دوباره د ر من دميد ، به من آموخت كه هنوز مردماني هستند كه براي رضاي خدا دلسوزند و در حق هر بنده اي جز كمال نميخواهند . مدتها مريدش بودم و در برش به هزار مكتب دانش مياندوختم ، برايم به مثابه ي خورشيد پر فروغ و بي دريغي ميمانست كه هر چه ميتابيد از نورش كاسته نميشد ، دنيا و احوالاتش را ميشناخت و ميشناساند . هر روز سوي بيشتري و نور بهتري ميديدم به هر ملكي سري زده بود و از هر ملكي تحفه اي دردل به سوغات داشت. از مردان خدا بود و نمازش ترك نميشد، خادم مجلس متبركي بود و ذكرش يا خدا و يا خدا بود ادعا ميكرد همدم چندين معصوم و پاك سرشت است كه سالها پيش جان داده بودند. در سجاده اش نوري ميديدم و شربت وصلي . هزار بار هر روز وهر روز خواستش اين بود كه در سجاده اش نماز بگذارم و از خداي خود طلب رحمت كنم
ميفرمود
اين كلبه ي درويشي و اين سجاده راهي مستقيم به درگاه خداوندگاري است كه تو را آفريده ، بنشين و بي واسطه از خدايت طلب رحمت كن . هر چه ميكردم نميتوانستم بر سجاده اش بنشينم و نماز بگذارم ،غرق گناه احساس مي كردم خود را ، در تلاطم امواج خروشان روحم در پي ساحلي آرام ميگشتم تا كه در بر ساحل آرام روحم با خداي خود نزديكي كنم هربار و هرروز بهانه اي ميتراشيدم و به سجاده مقدس نزديكي نميكردم هر كس حاجتي داشت به بر پير ميآمد و درخواست كمك ميكرد ، در سجاده نماز ميگذارد و در آرامش مطلق مجلس را ترك ميكرد . بسياري را ديده بودم كه بر سر نماز ميگريستند و تزكيه ميكردند
به توصيه ي پيرم به كوير رفتم تا جلاي روح دهم و در پي ساحل آرام روحم به نيايش بپردازم وتزكيه كنم . سالها در كوير ماندم و خودسازي كردم با پروردگار خويش نزديكي و درد دل كردم ، حاجت به در گاهش بردم و شكرش گذاردم . در آن سالها ي دور از پير ، بي خبر از همه چيز و همه كس در پي آرامش درون بارها به گمراهه رفتم ، دست از پا خطا كردم ، توبه نمودم و بازگشتم . دوباره تزكيه كردم و به عبادت پرداختم . هر بار آرامتر از ديروز و مخلص تر
بعد سالها چندي پيش به نزد پير بازگشتم . در راه بي تاب پير بودم ،بي تاب مجلس ، بي تاب كلبه ي درويش . هزار آرزو در سر داشتم و هزار اميد . د رشب كوير آموخته بودم كه در پي غروب مهتاب ، خورشيدي منور خواهد درخشيد كه در پي اش ميشود از تشنگي هلاك شد . شبم به سر رسيده بود .آفتابي د ر افق رو به طلوع بود
نامه كاملا معطر بود ، هنوز ميشد عطر پيچ هاي امين الدوله رو استشمام كرد. در جاهايي از نامه نشوني از اشك ديده ميشد ، جوهري كه پراكنده شده بود قطره اي كه روي كلمات چكيده بود . همچنان به زحمت در تلاش بودم تا ادامه ي نامه رو بخونم ولي نميشد ، بسياري از كلمات تو هم محو شده بودن و قابل خوندن نبودن ودر نهايت جملات از دستم فراري بودن . چند سطري رو بدون اينكه از مضمونش باخبر شم گذروندم وادامه دادم
بعد از آن همه سال كه خانه بازگشتم بعد از آن همه غربت و دوري ، پيرم ديگر نبود . نه پيري و نه سجاده اي و نه كلبه اي . احساس ميكردم راهم را دوباره گم كرده ام به مثابه ي قايقي ميماندم كه ذر امواج خروشان وسهمگين دريا بي تاب و بي اميد ، بي هدف و بي سرانجام با امواج به هر طرف پرتاب ميشدم . نشاني از خورشيد و طلوع نميديدم ، مرادي كه سالها به اميد ديدارش سر كرده بودم نشاني نداشت
بيدليل بدين بيد تكيه كردم و روزها وشبها را سپري كردم ، نميدانم چرا ؟ اين بيد آرامشي مضاعف در جانم بر پا ميكرد . احساسي از جنس اميد احساسي از جنس نور . به تبرك اين بيد در پايش پير شدم و خواهم مرد ، بلكه راه خدا شناسي باشد بلكه نشان سجاده در پاي همين بيد باشد بلكه خدا همين بيد باشد . سالها در پي خدا گشتم و ندانستم كه خداي من ميتواند بيدي باشد كه بدان تكيه ميدادم . خدا و بيد و سجاده و كلبه همه طريق بود ، براي به خود رسيدن براي شناخت خودم كه ميتوانم خدايي از جنس مجنون داشته باشم خدايي از جنس بيد . همه طريق بود براي سپري كردن عمري كه بايد سپري ميشد چه در كوير و چه در پاي بيد
اگر همچنان بيد برجاست و سرسبز قدرش بدان و پير سبزش بنام . در برش نماز گذار و بر سايه اش شكر وبدان كه امروز ِ تو همين امروز است و فردا هم روزي خواهد بود از جنس امروز ِ تو
اتابك به تاريخ
از تاريخ چيزي معلوم نبود
يه دفعه موبايلم زنگ زد و يادم افتاد كه كارم و فراموش كردم . بل فور رفتم داخل و نامه رو روي ميز گذاشتم ، لباسهامو پوشيدم و از در خونه خارج شدم . شب كه از سر كار برگشتم خبري از نامه و بطري نبود ، تنها دلي مانده بود سر شار از سوال و اميد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط عباس اتا
|
سلام . سلامی به گرمی خون رگهام
آمدم برهان کنم آمدنم را ، خود فراموش کردم برهان کدامین منطقم . تا حالا تو یه خیابون دراز که انتهاش معلوم نیست ، تو یه زمانی که هیچ آدمی توش تردد نمیکنه قدم زدی ؟
من تو این شهر خلوت و ساکت یه همچین خیابونی دارم، تا چشم کار میکنه خیابون و چراغ و خطوط متقاطع وسط خیابون ! یه عالمه درخت کنار خیابون و کلی ساختمون کامل و نیمه کامل . وقتی تو خیابونم راه میرم هیچ تصوری از انتهاش ندارم . حالا که چند سااله این بزرگترین عادتم شده که تو خیابونم راه برم ، دیگه حتی برام مهم هم نیست نیست که چه انتهایی و چه پایانی تو لحظه ی آخر قدم زدن برام مهیا شده . عادت کردم چشمام و ببندم و فقط قدم بزنم ، بدون اضطراب و دلهره بدون نگرانی از آخر خیابون ، بدون دلهره از این که شاید یه جایی به یه لبه ی پرتگاهی برسم که آخر منه ، پایان همه چیز من . سالها سعی کردم بشناسم من منو، وجود مرموز خودمو . کی بودم ؟ کی هستم ؟ کی میشم ؟
هر روز نا امید تر از دیروز داشتم سعی میکردم ، تلاش میکردم که نا شناخته هامو بشناسم ، نا دیده هامو ببینم ولی حالا دیگه مدتهاست هیچ تلاشی نمیکنم برای شناختن و دیدن و شنیدن . سالهاست دلیل غم ها و شادی هام و نمیشناسم ، برهان ِ لبخندها و اشکهام .
با هزار زحمت لاشه ی یه روح مرده رو به دوش کشیدن با هزار جور خستگی و در موندگی بخشی از همه ی علمم شده ، شاید تمام لحظه هام . روحی که از ناشناخته موندن باسه خودش مرد . چهار چوب تکراری و دوست داشتنی خونه ای که تبدیل به تمام لحظه هام شده تمام تمایلاتم ، داره اشک میباره باسه روزایی که چهار چوب وجود یه روح و بدن مرده شده . دلم میخواد بال در بیارم و پرواز کنم ، از این خونه دل بکنم و برهان منطقم بشم دلیل اومدن و رفتنم
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط عباس اتا
|
نازنین مردمی پری چهره و خوش سیرت از هم دل میبرند و دل میربایند تا به تاراج خزان عمر بی محلی کنند. اما امان از دست تقدیر شوم و نا فرجام . باید اندیشید به همه چیز و بی چون و چرایی به نتیجه ای رسید که رسیدن بدان به همان اجبار میماند.
در روزگاران دور (هر چند نه چند دور بل نا خوشی دور مینمایاندش )آرامش هدیه ای بی مثال بود از بیداری در نقطه عطف صبح ٬ در لحظه ای که بلبلان سرمست از تبلور خورشید زمان آواز دلدادگی سر میدادند ٬ خوب یادم هست که هر بار سر خوشتر از قبل سر میدادند . بهار بود مثل امروز . چه کسی میداند این مدت چه گذشت؟
دیروز بارون اومد و دوباره کلی بوی خاک ٬ خنده داره ولی واقعا بوی پیچ هم میومد.کسی نخنده اگه میخونه ولی همون بوی آشنا و یگانه ٬ همون تلاقی ها همون شادی مضاعف سر زده از لحظه های ناب و فراموش نشدنی.
زندگی با ما آدما چه بازیایی که نمیکنه. از کجا تا نا کجاها که نمیبره.!!!
دل ودماغ ندارم دیگه مثل قدیما حوصله هم ندارم .
آمدنم بهر چه بود ؟ آمدنت بهر چه بود ؟ این همه رنج و عذاب بهر چه بود ؟ این همه سر در گمی این همه ...
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط عباس اتا
|
دیشب خونه ی یه دوست بودم.
میشد از پنجره ی اتاقش قل خورد و رفت تو اون روزای بهاری پارسال ٬ نه که الان بهاره و فقط به خاطر بوی خاک و پیچ و بارون نه ٬ بس که پنجره ی اتاقش به اتاق یه دوست قدیمی که بعدها اسرار داشت دشمن باشه راه داشت . همون دوستی که اون موقع ها بهش میگفتم مهمون.
جای هیشکی خالی نباشه که دلم اون موقع تنهایی میخواست. به یاد نوشتها ی سال پیش افتادم و نئشگی. با دوستم رفتیم سراغ غصه ی نئشگی و شاهزاده ی غصه ها.
بین زمین و آسمون ٬ معلق تو هوا ساعتی رو گذروندم که نفهمیدم دارم میگذرونم٬ نه که چون الان بهاره یا که بوی خاک و پیچ و بارون داره نه بس که علفش خوب بود.
دیگه یادمم نمیفته که همسایه دارم بس که همسایه دوست نداشت یادم بیفته. حالا نه همسایه دارم نه مهمون نه دوست آخه بس که " انگار تمام عاشقان دنیا تکراری بی وقفه اند" .
"سیل میبارد انگار از راه روِ ٬ چشمان مردم ٬ همه طلب دارند انگار سیری دل خوش مثقالی عشق.دایه ی عاشقی سر میدهیم و دعوی عشق داریم ٬ ولی نه انگار که هر یک چند دل ساده را بشکسته ایم؟غم میبارد انگار از آسمان چشم مردم ٬ همه طلب دارند سیری دل خوش مثقالی عشق."
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت توسط عباس اتا
|
روزی که به تقدیر تن در دادیم آغاز پاییزه امید است آغاز مردگی از برای اختیار.
زمان در گذر است و من هنوز نیاموختم که چگونه میشود در زمان حل شد؟ غبار بر خاطرات تلخ و شیرینی مینشیند که محصول جاودان تک تک اتفاقات منصوب زمان است و من هنوز نمیدانم چگونه در زمان حل شوم؟بر طره ی معصوم این گذر گاه فانی آیا نخوتی حادث میشود از جنس عادت؟
به ساقه ی تنیده ی درختی میمانم که نهالی بیش نبود. آفت افتاد به جانم که متروک شدم . سایه ی غمگین ام ترک شد.
من هنوز در عجبم از بلوغ این آفت .
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت توسط عباس اتا
|
سلام بی سلام . خدافظیم نداریم.
میبینی انگار دنیای شما آدما همه ی هم و غمشو گذاشته دل بی تابِ ما عوضیا رو غصه دار کنه . آسمون بس که دلگیره گنجیشکای تو ایوونم غصه دار میخونن . تو چشاشون میشه خوند که چطور دل کوچولوشون از دیدن ریخت مهیبت وکریهت متهوع شده.
دلم میخاد هیشکی رو نبینم بس که دیدم و ندیدمشون . بس که همه رفتن و اومدن که باز برن . کاش که لا اقل عین آدم برن . میدونی بعد چند وقت اومدم دوباره آپ کنم؟
آره از آخرین مردگی . اره همون اولین مرگ نامه. همون بوی کافور و سفید آب . از همون وقتی که یادمه که نمیدونستم دارم پوست میندازم . نمیدونستم دارم باسه رفتن پوست میندازم . داشتم پوسته ی کثیف و سخیفِ انسان بودن و دور مینداختم تا دوباره پوست کلفت شم تو عین همه بودن تو عین آدم بودن.
به نظر تو حالا پوست کلفت شدم ؟ فکر میکنی حالا باسه تنهایی مردن آماده شدم ؟ باسه تنها موندن چطور؟
خیلی خوبه که یکی ندونه خوبی چیه؟ بدی کدومه ؟ مگه نه؟
خیلی خوبه که یکی یادش بره راست گفتن بد بودنِ یا خوب بودن؟مگه نه؟
عاشق شدن.. دزدی نکردن.. سلام کردن.. یا هزار تا کار بد و زشت و قبیه دیگه کردن و کارای خوب خوب نکردن.
تو میدونی خوب چیه بد کدومه؟ تو میدونی زشت چیه زیبا کدومه؟تو میدونی من دارم پوست میندازم یا دارم دیوونه میشم ؟ یا شایدم دارم سخافت بالقوه ی خدادادی و ذاتیم و بیدار میکنم تا که بیزاری چشمام شروع کنن به درخشیدن و به تلالو . بیزاریم از آدم بودن از سعی کردن باسه خوب بودن و بد نبودن. بیزاریم از فهمیدن و نفهمیدن .فهمیدن قشنگیه احساس سرخ بودن و نفهمیدن سرخی خدادادی وجود آدامایی که ایمان داشتم ذاتی سرخ به سرخیه لاله ی وحشی دارن . نفهمیدن سرخی این غروب دلگیر که هر لحظه اش از لحظه های قبلش برام عزیزتره.
دلم حاله ی مهتابِ شبای گرم و تنهای تابستون و میخواد . دلم ابرای سیاه و سفید آسمونِ خدا رو میخواد اینجا تو این شهر و تو این دل عادتی به سخافت انسان بودن و به سخاوت تنها بودن .
دعا دعا دعا به در گاه باریتعالا دعا شاید که روزی نظری از سر لطف .
دعا جزء کار بدا که نبود ایشالا؟ بود؟
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت توسط عباس اتا
|
صدای تیک تیک ساعت داره هر چه بیشتر از پیش گذر زمان رو یادآوری میکنه.هر چقدر سعی میکنم حواسم به کتاب جمع بشه نمیشه ، با صدای پای لطیفی که خبر از نزدیک شدن یک نفر صرفا یک نفر میداد تمام اعضای بدنم کرخت شد . فراموش کردم تمام سطر های کتاب رو.
صدای پا که به آهستگی در حرکت بود نزدیک شد نزدیک و نزدیکتر،تمام پله ها رو طی کرد . خدایا خواهش میکنم خودش باشه خواهش میکنم. تمانا میکنم صدا همین جا قطع شه و بعد هم صدای زنگ در. این انتظار تمام اعضای بدنم رو مستحیل کرده ، تسلیم کرده . اگه صدای زنگ بیاد میتونه خودش باشه ، میتونه میتونه قشنگترین لحظه ی زندگی باشه . میتونه نمود آرامش باشه و لذت .
بجان مشتاق روی توست حافظ ترا در حال مشتاقان نظر باد
شب ها روز و روز ها شب شدن به امید شنیدن این صدای پا . این نور امید و این پرتو تجلی. قدرت ندارم از جام بلند شم ، پاهام یخ زده ، اگه رمقی باشه برای لحظه ایه که صدای زنگ در آد.
کاش خودش باشه ، ای کاش.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت توسط عباس اتا
|